ترنم عشق
به او بگویید دوستش دارم به او که قلبش به وسعت دریاست ...... که قایق کوچک دل من در آن غرق شده به او که مرا از این زمین خاکی به سرزمین نور و شعر و ترانه برد و چشم هایم را به دنیایی پر از زیبایی باز کرد به او که نگاهش بارانی بود بر روی صحرای خشکیده قلبم به او که هر نفسش آوای پر مهر و محبت را در دل می نوازد به او گه گریه اش عزای من است و خنده اش شادی من خواهد بود به او که رفت تا بماند اما تنها با خاطراتم به او بگویید منتظرش خواهم ماند شما ! ای گوش هایی که تنها گفتن ها ی کلمه دار را می شنوید پس از این جز سکوت سخنی نخواهم گفت شما ! ای چشم هایی که تنها صفحات سیاه را می خوانید پس از این جز سطور سپید نخواهم نوشت ! و شما ! ای کسانی که هر گاه حضور دارم ، بیشترم ، تا آن گاه که غایبم پس از این مرا کمتر خواهید دید دکتر علی شریعتی گویمیسان ناز بالیشا باشیوی هاردان بیلسن کی داش اوستونده نئجه جیسمیمی بیمار الدین (سرت را بر ناز بالش گذاشته ای ازکجا بدانی که جسمم را بر روی سنگ چگونه بیمار کرده ای) خدایم آه ای خدایم ! دلم در میان سینه آتش گرفته ، آتش حسرت ،گناه ، ندامت ،عشق،فراق.نمی دانم!! خدایا ! گله دارم از تو ، از خودم ،از عزیزانم ،از کسانی که می شناسم ،از کسانی که نمی شناسم.میدونم که میدونی ولی برای اونایی که نمی دونند می خوام بگم . خدایا چقدر سخت و غیر منصفانه است که دلت برای همه بتپه ولی کسی دلش برای تو نتپه. برای همه بمیری ولی هیچ کس برای تو حتی تب هم نکنه . همه را صدا بزنی ولی جوابی نشنوی. عاشق بشی اما معشوق ازت رو گردون باشه .گناه کنی بی آنکه گناهی داشته باشی. صبورانه به حرفهای دل دیگران گوش بدی ولی گوش شنوایی برای درد دلات نداشته باشی. احساسات لطیف و صادقت پاسخی نداشته باشه. حسرت یک خنده ی از ته دلت رو دلت بمونه و خنده هات همه اش تصنعی باشه. پشیمان بشی از خوب بودن از صادق بودن از عاشق بودن. خدایا نمی دونم چی درسته ؟چی غلطه ؟ نمیدونم به احساس دلم گوش بدم یا به منطق عقلم . از زندگی خسته شدم . خدایا ته این زندگی کجاست؟شانه های کوچکم را یارای مقاومت زیر بار سنگین و بی رحم روزگار نیست. خدایا چه کنم؟کجا برم؟به کی پناه ببرم؟دلم داره می پوسه. سنگ صبورم تویی.اما این بنده عاجزت جوابی می خواد . می خواد بدونه گناهش چیه؟اشتباهش کجاست؟ آه ای خدایم کمکم کن نزدیک تر از من به من تویی. می دونم که بنده هاتو دوست داری میدونم که منم دوست داری پس کمکم کن! کمکم کن! اینک موج سنگین گذرزمان است که در من می گذرد *** احمد شاملو سن یاریمین قاصدیسن ایلن سن چای دمیشم خیالینی گوندربدی بس که من اخ وای دمیشم آخ گجلر یاتمامشام من سن لای لای دمیشم سن یاتالی من گوزوم اولدوزلار سای دمیشم هرکس سنه اولدوز دیه اوزوم سنه آی دمیشم سننن سورا حیات من شیرین دسه زای دمیشم هر گوزلدن بیر گول آلیب سن گوزل پای دمیشم سنین گون تک باتماغیوی آی باتانا تای دمیشم سابق قیشا یای دمیشم ایندی یایا قیش دیرم گه تویوو یاد سالیب من دلی نای نای دمیشم سونرا گین یاس باتب اغلار های های دمیشم عمر سورن من قارا گون آخ دمیشم وای دمیشم استاد شهریار عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی ، دوست داشتن پیوندی خودآگاه و از روی بصیرت روشن و زلال . عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است ، دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هر جا که روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج می گیرد . عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست ، و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر می گذارد . دوست داشتن در ورای سن و زمان ومزاج زندگی می کند . عشق طوفانی و متلاطم است ، دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار و سر شار از نجابت . ای دریغا چه گلی ریخت به خاک بگذار سر به سینه من تا که بشنوی فریدون مشیری چه می خواهی تو از جانم ؟! مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی ، خداوندا ! اگر روزی از عرش خود به زیر آیی لباس فقر بپوشی غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیاندازی و شب آهسته و خسته تهی دست به سوی خانه باز آیی زمین و آسمان را کفر می گویی ؟! خداوندا ؟! اگر در روز گرما خیز تابستان تنت بر سایه ی دیوار بگشایی لبت را بر کاسه ی مسی قیر اندود بگذاری و قدری آن طرف تر عمارت های مرمرین ببینی واعصابت برای سکه ای این سو و آن سو در روان باشد زمین و آسمان را کفر می گویی نمی گویی؟! خداوندا اگر روز بشر گردی ز حال بندگانت خبر گردی پشیمان می شوی از قصه ی خلقت ، از این بودن ، از این بدعت . خداوندا تو مسئولی . خداوندا تو می دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است ، چه رنجی می کشد آنکس که انسان است و از احساس سر شار است . 


اینک موج سنگین زمان است که چون جوبار آهن در من می گذرد
اینک موج سنگین زمان است که چو نان دریائی از پولاد و سنگ در من می گذرد
در گذر گاه نسیم سرودی دیگرگونه آغاز کرده ام
در گذرگاه باران سرودی دیگرگونه آغاز کرده ام
در گذر گاه سایه سرودی دیگرگونه آغاز کرده ام
نیلوفر و باران در تو بود
خنجر و فریادی در من
فواره و رؤیا در تو بود
تالاب و سیاهی در من
در گذرگاهت سرودی دگر گونه آغاز کردم
***
من برگ را سرودی کردم
سر سبز تر ز بیشه
من موج را سرودی کردم
پرنبض تر ز انسان
من عشق را سرودی کردم
پر طبل تر زمرگ
سر سبز تر ز جنگل
من برگ را سرودی کردم
پرتپش تر از دل دریا
من موج را سرودی کردم
پر طبل تر از حیات
من مرگ را
سرودی کردم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

چه بهاری پژمرد
چه دلی رفت به باد
چه چراغی افسرد
هر شب این
دلهره طاقت سوز
خوابم از دیده ربود
هر سحر چشم گشودم نگران
چه خبر خواهد بود ؟
سرنوشت دل من بود درین بیم و امید
آه ای چشمه نوشین حیات
ای امید دلبند
گرچه صد بار دلم از تو شکست
هیچ گاه از لب نوشت نبریدم پیوند
آخر ای صبحدم خون آلود
آمد آن خنجر
بیداد فرود
شش ستاره به زمین در غلتید
شش دل شیر فروماند از کار
شش صدا شد خاموش
بانگ خون در دل ریشم برخاست
پر شدم از فریاد
هفتمین اختر صبح سیاه
دل من بود که بر خاک افتاد
آهنگ اشتیاق دلی دردمند را
شاید که پیش ازین نپسندی به کار عشق
آزار این رمیده سر در کمند را
بگذار سر به سینه
من تا بگویمت
اندوه چیست عشق کدامست غم کجاست
بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان
عمری است در هوای تو از آشیان جداست
دلتنگم آن چنان که اگر ببینمت به کام
خواهم که جاودانه بنالم به دامنت
شاید که جاودانه بمانی کنار من
ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت
تو آسمان
آبی آرام و روشنی
من چون کبوتری که پرم در هوای تو
یک شب ستاره های ترا دانه چین کنم
با اشک شرم خویش بریزم به پای تو
بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح
بگذار تا بنوشمت ای چشمه شراب
بیمار خنده های توام بیشتر بخند
خورشید آرزوی منی گرم تر بتاب

| Design By : RoozGozar.com |




